تبليغاتX
....... نردبان آبی زیر باران

....... نردبان آبی زیر باران



دوباره تکرار ها تکرار میشود

دوباره جنگ وجدل

دوباره غنچه ها پر پر میشوند

بی عدالتی بدست

کبوتر دلش پر میکشد برای پرواز

کیست که مانعش میشود

چه کسی مقصر است؟

چه کسی پاسخ گوست؟

من یه عالمه سوال دارم ...


بغض گلوی آسمان شهر را میفشارد

کسی کمک کند . . . . . . .


+نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعتتوسط فرشته | |


        



                          با توبوی خاک و بارون        


                            عطر ترمه و گلابدون

                

                                  زنده میشه 




 

+نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعتتوسط فرشته | |

 

 

     دانته:

 

            از همه اندوهگین تر شخصی است

 

                                که از همه بیشتر می خندد...

 

 

+نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعتتوسط فرشته | |

 

 

                   اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد

                 

                   چرا ما انسانها باور نداشته باشیم که روزی

 

                   خواهیم توانست به هر آنچه میخواهیم

 

                               دست خواهیم یافت.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعتتوسط فرشته | |


چقدر بد بود

جای خالیت
واقعا حس تنهائی

در برم گرفت

دلتنگی

کمبود

بغض

اشک

آه

افسوس

چشمهای منتظر

تو

تو

تو

تو

و

تموم شدن سال بده کبیسه 87

و

.

.

.

.

تحویل سال نو

1388

پیش تو


+نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعتتوسط فرشته | |

 

 یلدا با حظور یلدائیش همه رو برد تا کهکشون فقط یه فال حافظ کم بود.

افسانه مثه همون فرشته ای شده بود با موهای فرفری که بین اونهمه

 جمعیت تک بود و میدرخشید.

فقط جای چوبدستیه ستارش خالی  بود.......

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعتتوسط فرشته | |

 

ـ سلام

ـ سلام تو کجائی؟

ـ جای خاصی نیستم.

ـ چرا ازت خبری نیست؟

ـ مگه خبر رو نشنیدی؟

ـ نه! کسی فوت شده؟

ـ نه!

ـ اتفاقی افتاده؟

ـ آره!

ـ چی شده؟

ـ دارم پولدار می شم.

ـ چه جوری؟

ـ یادته پدر بزرگم یه صندوق فلزی داشت؟

ـ همون که زنگ زده بود و درش هم بازنمی شد؟

ـ آره.

ـ خب!چی شده حالا؟

ـ هیچی. درش رو باز کردیم.

ـ توش طلا بود؟

ـ نه!

ـ نقره بود؟

ـ نه!

ـ چی بود؟

ـ چندتا کاغذ.

ـ کاغذ؟

ـ آره.

ـ سند بود؟

ـ دقیقا!

ـ سند خونه بود؟

ـ نه!

ـ پس چی بود؟

ـ سند زمین.

ـ چند هکتار بود؟

ـ به هکتار نمی رسید. همه اش ۸۰۰ متر بود.

ـ خب مگه کجا  بوده که  پولدارت کرده؟

ـ وسط بیابون.

ـ زمین توی بیابون که آدم رو پولدار نمی کنه! حتما چیزی روش ساختن.درسته؟

ـ نه!

 ـ خفه ام کردی. بگو قضیه چیه.

ـ حدس می زنی روی زمین ما چی ساختن؟

ـ کارخونه؟

ـ نه!

ـ نیروگاه برق؟

ـ نه!

ـ سد؟

ـ نه!

ـ آزاد راه؟

ـ نه!

ـ فرودگاه؟

ـ نه!

ـ زمین که ازش حرف می زنی، کجا بوده؟

ـ تهران.

ـ روش خونه ساختن؟

ـ نه!

ـ مجتمع تجاری؟

ـ نه!

ـ اتوبان؟

ـ نه!

ـ خیابون؟

ـ نه!

 ـ پس چی؟

ـ  اون موقع که سند زمین صادر شده، وسط بیابون بوده.

 اما الآن وسط یکی از مناطق گرون غرب تهرانه.

ـ روش چی ساختن؟

ـ طبق این سند، میدان صادقیه مال ماست!

 

+نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعتتوسط فرشته | |